«
بعد از اینکه منتظر تماس بودیم، از آنجایی که من میدانستم گرفتن شماره ما برای دوستان مشکل است و موفق نخواهند شد تا شماره ما را بگیرند، مجددا به اتفاق آقای حسینی با چند نفری از دوستان تماس گرفتیم و در نهایت تصمیم گرفتیم به سمت یکی از اماکن تفلیس که بازار مبل خوانده میشد و در محلی به نام «دید و بن» قرار داشت، حرکت کنیم. در مسیر هم با آقای اعتمادیفر تلفنی صحبت کردیم و در نهایت آدرس دقیقتری گرفتیم تا بتوانیم به خدمت ایشان برسیم، اما بقیه به «دید و بن» رفتند.
امروز برای اولین بار از سیستم متروی گرجستان استفاده کردیم. امکانات و تجهیزات متروی گرجیها چندان جدید و به روز نبود و واگنها هم به مراقب نسبت به واگنهای مورد استفاده در متروی تهران، قدیمیتر به نظر میآمدند و اسقاطی بودند و در عین حال سر و صدا و لرزشهای زیادی در حین تردد از خود ایجاد میکردند. به هر تقدیر ما میبایست از ایستگاهی که در حوالی محل استقرارمان بود و ایستگاه ایسانی نام داشت، در ایستگاه «دید و بن» پیاده میشدیم. با پرس و جوی فراوان توانستیم هم اسم ایستگاه (ایسانی) را متوجه شویم و هم اینکه فهمیدیم برای رسیدن به ایستگاه «دید و بن» باید 9 ایستگاه بعد پیاده شویم.
نکتهای که وجود دارد این است که مردم آنجا تقریبا مثل مردم ایران اکثرا با زبان انگلیسی چندان آشنایی ندارند، گرجیها بعضا آذری هستند یا به زبان ترکی آشنایی دارند، با توجه به اینکه آقای حسینی ترک زبان هستند و به زبان ترکی اشراف دارند، توانستیم قدری خلائی که وجود دارد را پر کنیم و ارتباط بیشتری با مردم برقرار کنیم وگرنه اگر میخواستیم فقط به همان انگلیسی دست و پا شکسته بسنده کنیم، قطعا با مشکلات بیشتری مواجه میشدیم. به هر شکل رفتیم و به ایستگاه «دید و بن» رسیدیم و از مترو پیاده شدیم.
در حد فاصل آنجا و بازار مبل وقتی که آقای حسینی میخواستند از یک نفر آدرس محل کار آقای اعتمادیفر را بپرسند، جالب بود که آن فرد با اینکه ایرانی نبود، خود را بابک معرفی کرد. ضمن پرسش از محل کار آقای اعتمادیفر پیشنهاد دادیم که خود او هم اگر مایل است، ما را همراهی کند تا بتوانیم با خود او هم صحبتی داشته باشیم. قرار شد که او هم بیاید ولی تا وقتی که ما آنجا بودیم؛ نیامد و در مسیر برگشت که باز هم او را دیدیم، به یک احوالپرسی مختصر اکتفا شد و انگار نه انگار که قرار بود بیاید و با هم صحبت داشته باشیم. محل کار آقای اعتمادیفر در مکانی به نام بازار مبل بود که این بازار مثل پاساژهای تهران، غرفههای مختلفی داشت که بنا به گفته آقای اعتمادیفر 3تا از این غرفهها متعلق به ایشان بود. مسیر خاکی هم به خاطر باران دیروز گلآلود شده بود، محلههای پایین شهر تهران را در ذهن ما تداعی میکرد. از همان وهله اول صحبت با آقای اعتمادیفر، ایشان گله داشتند از تولیدکنندگان داخلی ما که لوازم اداری که برای فروش ارائه میدهند را با کیفیت مناسبی ارائه نمیکنند و وقتی هم که گلدان سفالی از داخل یکی از ویترینها افتاد و شکست، آیشان گفتند که به خاطر این است که این لبهها را صنعتگران ایرانی کار میکنند و باید طول بیشتری داشته باشند، ولی آنها طول مناسبی را برای آن در نظر نمیگیرند؛ علاوه بر این صندلیهای جکداری را که میفرستند، جکهایش برایمان خوب کار نمیکند و صندلیهایی که به صورت جوشدار است و باید جوش داده شود، در جوش دادنشان ظرافت کافی را به کار نمیبرند. در حالیکه نمونههای چینی و خارجی این کارها را که به ما نشان میداد، خیلی ظریف کار شده بودند و اصلا آثار جوش دادن در آنها مشخص نبود. برخلاف آنچه که من فکر میکردم که صنعتگران وقتی میبینند که کارشان در خارج از کشور ارائه میشود، باید کار بهتری انجام دهند، او گفت که وقتی آنها میفهمند که قرار است کارشان به خارج از کشور بیاید، دقت کافی را روی کارهای خود انجام نمی دهند، چراکه میدانند که ما دیگر نمیتوانیم آٍثارشان را به آنها برگردانیم، به خاطر همین کار را با دقت کافی انجام نمیدهند.
به هر شکل سه ربعی با ایشان صحبت کردیم و ایشان یک جزوه هشت صفحهای را به ما نشان دادند که این جزوه ویژهنامهای بود که سفارتخانه ایران در دهه فجر سال گذشته تهیه کرده بودند و بابت یک چهارم آگهی از آقای اعتمادیفر 500 دلار هزینه دریافت کرده بودند؛ در کنار این صحبتها، ما هم قدری گلهگذاری کردیم راجع به فعالیتهایی که سفارتخانه باید انجام دهد و تاکنون میتوانسته انجام دهد اما انجام نداده و در مقابل کارهایی که سفارت گرجستان در ایران انجام داده و یک مقایسه بین این دو سفارتخانه انجام دادیم.
بعد از خروج از فروشگاه، آقای اعتمادیفر خانمی به نام نورا را به ما نشان دادند و میگفتند که ایشان تا سال گذشته از ایران هفتهای یک بار تریلر محصولات ایرانی از قبیل میز و صندلی و ... را وارد میکردند، اما الان به خاطر اینکه کیفیت کار ایرانی پایین آمده، دیگر رغبتی برای خرید از ایران ندارند و بیشتر از محصولات چین و امارات استفاده میکنند، هرچند که احتمالا امارات هم جنسهای چینی را میفرستد. بعد از تسهیلات سفارت چین سخن گفت و اینکه یک ساعته ویزا میدهند و هزینه صدور ویزا هم 10 دلار بیشتر نیست، درحالیکه اگر در چین خوب فعالیت کنی و بروی و برگردی، ویزاهای یک ساله رایگان هم میدهند؛ اما ایران برای یک ویزا 80 دلار طلب میکند و مدت زمانی که برای صدور ویزا لازم است، نسبت به سفارت چین بیشتر است و ویزا دادن از جانب سفارت ایران زمان بیشتری میبرد.
همانطور که در قبل هم اشاره کردم، در مسیر برگشت آقای بابک را دیدیم، درحالیکه مقداری خوراکی گرفته بودیم و مشغول خوردن بودیم، ناهار دیروزمان را شامل خوراکیهایی از قبیل ساندویچ همبرگر قطعات نان خشکبار بود و ناهار را به همان خشکبار ساده اکتفا کردیم و با 6 لاری سر و ته ناهار را هم آوردیم. وقتی که قصد ورود به ایستگاه مترو را داشتیم، یک خانم راهبه و یک آقا مشغول فروش شمع بودند و ما فکر کردیم که احتمالا برای مراسم مذهبی که روز یکشنبه خواهند داشت، مشغول فروش شمع هستند، اما زمانی که به آنها گفتم میتوانم عکس بگیرم، به نظر رسید که چندان راضی نیستند و لذا ما هم از عکس گرفتن منصرف شدیم و به قسمت راهروی زیرزمینی رفتیم که تعداد زیادی دست فروش مشغول فروش اجناس خود بودند و یک گروه نوازنده که از 4 یا 5 نفر تشکیل شده بود، مشغول اجرای برنامه بودند، یکی از آن نوازندهها به ما اصرار کرد که با هم به عکاسی برویم و فیلمها را برای چاپ ارائه دهیم، از اینرو برای چاپ از رفقایش در قالب سکههایی بیارزش پول جمع کرد؛ بلاخره با هم به عکاسی رفتیم و داخل عکاسی دقایقی منتظر ماندیم تا متصدی کامپیوتر کارش تمام شود و بعد هم عکسها را Select کند؛ خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم. باز هم در فضای باز، دستفروشهایی مشغول فروش گل، سبزیجات، قهوه و انواع و اقسام مایحتاج مردم بودند. با چند نفر از گلفروشها که سن و سال زیادی داشتند، آشنا شده و عکس گرفتیم؛ در مجموع تجربه جالبی بود، قیمتها هم نسبتا مناسب بود، آقای حسینی یک کیلو انجیر خریدند که به پول ما حدود 1050 تومان و به پول گرجستان 5/1 لاری هزینه برداشت و یک عدد به قیمت 5/0 لاری مرغ گرفتیم که در آنجا حدود 350 تومان به پول ما فروش میرفت. بعد از کمی گشت، مجددا به سالن مترو برگشتیم . اینبار 11 ایستگاه به عقب برگشتیم، یعنی 2 ایستگاه بیشتر طی کردیم تا اینکه خود را به بازار ایرانیان برسانیم. میگفتند که آنجا تعداد زیادی ایرانی هستند و این ایرانیها میتوانستند سوژه خوبی برای صحبت باشند. پرسان پرسان گشتیم و بلاخره یک مغازه کوچک فروش محصولات فایبر گلاس را پیدا کردیم که طرف میگفت 10-15 سالی است که به تفلیس رفت و آمد دارد و 2-3 سالی هست که به اینجا برگشته و ساکن تفلیس شده است؛ از این بابت چندان راضی نبود و میگفت مدت زمانی بود که ایرانیان بیشتری در اینجا ساکن بودند و هرکدام پیشرفت اقتصادی خوبی داشتند، ولی او از کار خود راضی نبود و دوست نداشت که مطالب و عکسهایش در نشریه ما کار شود و لذا شخص دیگری را به نام آقای رزمجو معرفی کرد و گفت وضعش از من بهتر است و کارهایش از من بهتر است که ما نتوانستیم فرد مورد نظر را پیدا کنیم و به همین مقدار اکتفا شد.
ساعت حدود 6 بعد از ظهر بود و آقای حسینی هم خسته بودند، در نتیجه پیشنهاد کردند که به هتل برگردیم تا ایشان کمکم حاضر شود و به مراسم شبانه خانه ایرانیان برسد و من قبلا گفته بودم که ایشان را همراهی نمیکنم، بلاخره آنجا از هم جدا شدیم و ایشان سوار ماشین شدند و به هتل رفتند. من هم مسیری را که ایشان سوار ماشین شدند را برای پیادهروی در نظر گرفتم، قدری که جلوتر رفتم، به نظرم آمد که مسیر ناآشنا است. به همین دلیل ترجیح دادم که بپرسم خیابان به محلی که من میخواهم میرسد یا نه، در پاسخ گفتند که مسیر را برعکس آمدهام. از مقابل ایستگاه مترو باز سوال کردم که مکانهایی را که به من آدرس میداند، جاهای مشخصی نبود و اکثرا پیشنهاد میکردند از مترو استفاده کنم. در نهایت با مترو به ایستگاه ایسانی آمدم و به هتل برگشتم. وقتی رسیدم آقای حسینی هنوز به خانه ایرانیان نرفته بودند و در ساعت 8 به قصد خانه ایرانیان حرکت کردند.
ساعتی بعد از رفتن ایشان تا ساعت 9 را به قدم زدن مشغول شدم. در پشت محل استقرار ما خطآهن تفلیس عبور میکند، به خاطر همین با هر بار عبور واگنها و ترنها از این مسیر به اندازه یک زلزله 3 تا 4 ریشتری زمین میلرزد. صبح در حالی از خواب بیدار شدم که باز آقای حسینی زودتر از من بیدار شده و بیرون رفته و مقداری نان تهیه کرده بودند؛ از برنامه دیشب پرسیدم که خوشبختانه برنامه مثمرثمری بوده و توانسته بودند با یکی دو نفر همکاریهایی انجام دهند و ظاهرا آقای سفیر هم قول مساعد داده بودند، ولی زمان مشخصی را اعلام نکرده بودند که پیگیری شود.
آقای حسینی میگفتند که مسؤول اطلاعات سفارتخانه ایشان را به هتل رسانده و او هم از عملکرد سفارتخانه راضی نبوده است، از این بابت که هم فعالیتها را خوب و کافی نمیدانسته و هم از بابت میزان حقوق خود گله داشته است. ایشان به آقای حسینی گفته بوده که درحالی به من ماهیانه 200 یورو پرداخت میشود که خودشان ماهیانه حقوقهایی 2000 و 3000 یورویی دریافت میکنند که به پول ما 4 میلیون و دویست هزار تومان میشود، در حالیکه 200 یورو در حدود 280 هزار تومان است و عدالت اینطور حکم نمیکند، زیرا که کسی که در اطلاعات هست، ساعت حضورش زیاد و ارتباطش با مردم به حدی است که اگر بیشتر از حضور آقای سفیر نباشد، کمتر نیست.
« بسمه تعالی»
5/1
نیاز دارد که کارگاه تولید مبل بزند؛ چوب که دارد، بازار هم هست، کارگر هم میتوان آورد، یک پروژه تعریف میکنه، یک کارگاه تولید مبل یا .... تولید هر چه که باشد .
تعریف میکنه خریدار یا مصرف کننده با سرمایه گذار و تولید کننده پیوند میزنه، راستش من میخواستم به آقای اعتمادیفر که از صنعتگران داخلی گله داشتند بگویم، به قول فرمایش شما چوب که هست، منابع مالی را پیدا کنند و کارخانهای در تفلیس با چوب همینجا احداث شود و نیروی بومی همینجا هم به کار گرفته شود و سپس با تکنولوژی صنعتی که از ایران یا از کشورهای دیگر وارد میکنند، خودشان اینجا تولیدی راه بیندازند که این قطعاً توجیه اقتصادیاش هم نسبت به اینکه آنجا جنس خارجی یا داخلی تولید شود و میز و صندلی از آن به دست آورده و دوباره انتقال دهند که این خود قطعاً هزینه ساز است، قابل قبولتر است. ( از زمان 1:35 دقیقه به بعد جملات مفهوم نبود )
****
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نشست «بررسی نقش زن در تریبت کودک»
baki xlaq qiblasi
معاوضه بحرین با جزایر سه گانه از سوی ایران دروغ است! 13 اردیبهش
جزایر که هیچ ، خود امارات هم مال ایران است
استان چهاردهم ا
ورزش محلات
ن طرح شیطنت آمیز آمریکایی الحاق بحرین به عربستان سعودی ان
نشست غیر رسمی فراکسیون اصولگرایان مجلس نهم
در منامه عاشوراست
مسئولین ترسیدند
[عناوین آرشیوشده]
