سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

سفر

میزها از قبل با سالاد، زیتون

 

نوشیدنی چیده شده بود. تعدادی از آذری‌ها هم آمدند و پشت همان میزی نشستند که من نشسته بودم و لذا به محض آمدن آقای حسینی و پیشنهاد او که به او و چند ایرانی دیگر ملحق شوم، پذیرفتم.

 

میز بغلی ما، آقای عربی، آقای خانلار و چند آذری دیگر بودند. غذا تدریج بر سر میزها آورده می‌شد و لیوان‌ها هم مرتب با آب معدنی، کولا و اگر هم کسی مایل بود با نوشیدنی الکلی پر می‌کردند. ابتدا گروهی سه نفره دف می‌نواختند و تار و یک نفر از همان سه نفر هم ترانه‌های سنتی، آذری می‌خواند. بعد هم خانمی آمد و با موزیک الکترونیکی به اجرای برنامه پرداخت. در همین حال، تعدادی از ورزشکاران از کشورهای مختلف بلند شدند و رقصیدند. نیم ساعتی که گذشت، آقای عربی هم برخاست و دست مرا هم گرفت و به زور به میان میدان برد. هرچه می‌گفتم که اصلاً رقص بلد نیستم، فایده‌ای نداشت. دستم را گرفته بود و با بالا و پایین بردن دستاش به حرکت در می‌آورد. خنده‌ام گرفته بود. گفتم که در کنار می‌ایستم و دست میزنم و تشویق می‌کنم، اما فایده‌ای نداشت و بالاخره رها شدم و بر سر جایم نشستم. از انجا که نهار، دیر هنگام سرو شده بود میل و رغبتی به غذا نه برای من بلکه برای بیشتر مهمانان وجود نداشت و لذا خیلی از غذاها ماند. بالاخره برنامه به پایان رسید. آقای حسینی دقایقی قبل برخاسته و گفته بود که برمی‌گردد؛ اما وقتی به تاق 102 رفتم، او را خواب یافتم. ساعتی تماشای تلویزیون و قدری یادداشت و بعد هم خواب. امروز تمام فکر و ذکرم، گرفتن CD حاوی فیلم‌هایی بود که دیروز از حافظه دوربینم پاک کرده بودند؛ اما هرچه گشتم خبری از آقای عربی نیافتم. برای فکر نکردن در این مورد و البته کمتر غصه خوردن، تصمیم گرفتیم با آقای حسینی به خیابان‌های باکو برویم و قدری بگردیم. از آنجایی که در حوالی هتل محل استقرارمان، اثری از زندگی به چشم نمی‌خورد! تصمیم گرفتیم که خیابان بابک را این‌بار از سمت چپ ادامه دهیم تا مگر این‌که با ساختمان‌های مسکونی مردم باکو نیز آشنا شویم. همین هم شد و پس از نیم ساعتی قدم زدن به آپارتمان‌های یک شکل و اندازه‌ای رسیدیم. آپارتمان‌هایی که مشابهش را در تفلیس هم دیده بودیم. لباس‌های پهن شده بر روی طناب‌ها، گاه از ساختمانی به ساختمان دیگر کشیده شده بود و بچه‌ها در محوطه بیرونی، با حداقل امکانات بازی می‌کردند. زمین هم که به خاطر بارش‌های گاه و بی‌گاه، گل‌آلود بود. آن‌طور که از شواهد بر می‌آید، این آپارتمان‌ها محل سکونت کسانی است که به همان منازل دوران حکومت کمونیستی بسنده کرده و به عبارت بهتر، وضعیت مالی مناسبی نداشته‌اند که منزل بهتری برای اقامت انتخاب کنند. از آنجا که گذشتیم، خیابانی را پیش روی خود دیدیم که سرتاسرش مغازه بود. از فروشگاه‌های مواد غذایی تا عکاسی، فروشگاه کار‌های دستی، گل‌فروشی و البته تعداد زیادی هم فروشندگان دوره‌گرد. تعدادی از این فروشندگان هم لوازم سفره هفت‌سین را در بساط خود داشتند که می‌توان گفت تنها نمود شروع سال جدید در آذربایجان بود و بس. آن طرف‌تر مؤسسه‌ای قرار داشت که در مقابلش اتومبیل‌های بنز خوش‌رنگ و مدل جدید؛ گل زده و آماده برای استفاده در مراسم عروسی خودنمایی می‌کردند. به هتل که برگشتیم، تا هنگام صرف نهار هنوز از آقای عربی خبری نبود. اما بالخره گمشده‌مان را پیدا کردیم. او همچنان وعده‌ی ساعتی بعد را می‌داد و می‌گفت: «آخه چرا فیلم گرفتی؟ اکنون فیلم شما در اداره امنیت این‌جا است و مسؤولین مشغول بررسی هستند!!!» پس از نهار، ابتدا با سرمربی تیم باستانی‌کاران عراق صحبت کردیم، سپس گفتگویی با آقای میر‌هادی عربی و بعد هم مصاحبه با مسؤول تیم جمهوری آذربایجان. آنچه که از کودکی به ما گفته بودند، این بود که ورزشکاران باستانی‌کار، آیینه تمام نمای جوانمردی، مروت و مردانگی هستند و اصلاً سر‌در زورخانه هم کوتاه‌تر از حد معمول ساخته شده تا بر این موضوع صحه بگذارد. هر کس که قصد ورود به زورخانه را دارد، سری خم کند و به این ترتیب، مراتب تواضع خود را به نمایش بگذارد؛ در حکایات تاریخی هم ماجرای پوریای ولی ورد زبان‌ها است که چطور به خاطر به دست آوردن دل یک مادر، بر نفس خود غلبه کرده و مغلوب پهلوان هندی شد تا مادر او خوش‌حال شود. اما امروز آنچه تا به حال شنیده بودم را بر هم ریخت! مسؤول تیم باستانی‌کاران جمهوری آذربایجان در توجیه درگیری‌ای که
» نظر

زمین برای شما کافی است!

سخن اولزمین برای شما کافی است!

در بسیاری از کتاب‌ها، فقدان منابع و یا کمبود آن در رأس برنامه‌های اقتصادی است؛ اکنون نیز برای آمریکا این مسأله را پدید آورد که آیا دنیا در حال نابودی است؟ نا‌امیدی آمریکاییان و تئوریسین‌های وابسته به آن، چه در اوج قدرت و چه در اوج بحران، حد و حصر ندارد. آنها زمانی‌که آقای جهان هم بودند، نا‌امید بودند و هر روز انتظار داشتند که فردایی در کار نباشد! زیرا داشتن بمب اتم و فکر ایجاد یک جنگ سوم جهانی هرگز آنها را آرام نگذاشت. در سال 1357 و معادل آن در سال 1979، اوج نا‌امیدی آنان در کتاب‌ها و فیلم‌ها دیده می‌شد.

کتاب سقوط 79 (یا 57) نمونه آن است که می‌گوید دنیا با آخرین موشک‌ها و بمب‌ها به گلوله بسته می‌شود و همه آن منفجر می‌شود؛ هم‌اکنون تعداد بمب‌هایی که در اسرائیل، آمریکا، هند و چین و روسیه و یا حتی در فرانسه و اروپا وجود دارد، می‌تواند چندین بار زمین را نابود کند. با آمدن دولت نهم و در ادامه سیاست‌های ایران در زمینه مقابله دست خالی با سلاح‌های پیشرفته، کم‌کم ترس مردم از مردن با یک بمب اتم از بین رفت؛ به طوری‌که امروز دیگر هیچ‌کس از بمب اتم نمی‌ترسد و تبلیغات شدید آمریکا برای ایران هراسی نتیجه‌ای در این زمینه نداده و آمریکا عاقبت مجبور به پذیرش مذاکره بدون پیش‌شرط شده است؛ اما بی‌خدایی و ناباوری به خدا و روز قیامت، این بار نا‌امیدی دیگری را پیش روی آنها گذاشته است و آنان همچنان در ترس از آینده زندگی می‌کنند. بحران اقتصادی و بیکاری و ورشکستگی شرکت‌های بزرگ هیچ روزنه‌ای را به جهان خارج برای آنان باز نگذاشته است؛ حتی طرح‌های اقتصادی اوباما با شورش مردمی در 700 شهر همراه شده است؛ اما ایران که طی 30 سال گذشته با تحمل جنگ و تبدیل آن به دفاع مقدس توانست ترس را از دل‌ها بیرون ببرد، این بار نیز مایه امیدواری و تئوری‌های اقتصادی لازم را در دست دارد. ایرانیان با اتکاء به قرآن مجید و اقتصاد الهی توانستند تحریم‌های اقتصادی شدید را پشت سر بگذارند. زمانی‌که در دوران جنگ، بودجه به زیر خط قرمز رسید، دشمنان اسلام و ایران هم انتظار داشتند ملت ایران در فقر، گرسنگی، قحطی و جنگ بمیرد و نابود شود؛ اما امروزه ما شاهدیم نه تنها ملت در تحریم اقتصادی و جنگ و محاصره نمرد، بلکه سر‌زنده‌تر از همیشه گردن برافراشته و همچون کوهی که گاهی ریزش می‌کند، سر‌پا و استوار است. این‌ها همه به برکت قرآن و تئوری‌های اقتصاد الهی است. در قرآن می‌فرماید: «ألم نجعل الارض کفائاً، احیاءاً و امواتا؟» آیا زمین برای شما چه زنده و چه مرده کافی نیست؟ خطیب قبل از نماز جمعه تهران، ضمن اشاره به این آیه توضیح می‌دهد. وی که استاد اقتصاد دانشگاه تهران و رییس کمیسیون اقتصادی مجلس است، با ذکر نکاتی در خصوص اقتصاد اسلامی می‌گوید: ثروت‌های خدادادی آنقدر زیاد است که لاتعد و لاتحصی است؛ یعنی نمی‌توان برای آن حد و مرزی شمرد یا آن را شمارش کرد؛ آن‌وقت چطور عده‌ای فکر می‌کنند دنیا به آخر رسیده است؟ در ایران ما دارای 7 درصد ذخایر دنیا هستیم؛ آن هم ذخایر شناخته شده و 1 درصد جمعیت، یعنی به ازای هر نفر، 7 برابر ذخیره است و این‌ها فقط ذخایر زیر‌زمینی است. ذخایر دریایی از آن هم بالاتر است و ذخایر فضایی و روی زمین هم خیلی است و با این همه منابع اقتصادی، آیا جای نا ‌امیدی است یا جای تلاش بیشتر و همدلی و هم‌آرمانی برای رسیدن به اقتصاد الهی و زندگی شرافت‌مندانه و با ‌کرامت انسانی؟ سید احمد حسینی ماهینی

» نظر

درخواست از احمدی ن‍ژاد برای کاندیداتوری

کارکنان هفته نامه ماهین و خبرنگاران خبرگزاری ماهین نیوز امروز ساعت 12 در مقابل نهاد ریاست جمهوری تجمعی برگزار می کنند تا رسما از دکتر احمدی نژاد بخواهند کاندیداتوری خودرا اعلام کرده وبه این موج سازیهای تفرقه افکنانه پایان دهند


» نظر

طلیعه ایرانی ثروتمند و قدرتمند

طلیعه ایرانی ثروتمند و قدرتمند

ایرانیان مقیم خارج از کشور، طی اجلاس سران کشور‌های اسلامی، حاضر شدند مبلغ 5 هزار بیلیارد دلار در ایران سرمایه‌گذاری کنند. این امر نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی ایران، مرکز امنی برای سرمایه‌گذاری به حساب می‌آید و این علاوه بر آن است که شرکت‌های آمریکایی و انگلیسی پس از 30 سال غیبت با انرژی تمام در نمایشگاه بین‌المللی نفت و گاز شرکت نمود و در مصاحبه‌های مکرر، ایران را نقطه امنی برای سرمایه‌گذاری اعلام کردند؛ چراکه اکنون جهان در دوران رکود اقتصادی به‌سر می‌برد و شرکت‌های بزرگ جهانی از شرق و غرب هر روز اعلام ورشکستگی می‌کنند و سرمایه‌داران و ثروتمندان جهانی در اردوگاه‌های یتیمان، در نوان‌خانه‌ها حاضر شده و تقاضای غذا و نان می‌کنند و نام خود را در لیست انتظار برای کاریابی می‌نویسند. آیا اینان، همان‌هایی نیستند که روزی خدا را بنده نبودند؟ آنهایی نبودند که زمین و زمان را به هم می‌دوختند؟ مگر ماتریالیسم، کمونیسم، اگزیستاسیانیزم و ... و هزاران اسم دیگر، زاییده تفکرات آنها نبود؟ چه شده که امروز دیگر صحبت آنها نیست و گویا اصلاً نبوده و تاریخی چنین از اول وجود نداشته است؟! اینکه چنین سیاه‌روزی به آنان روی کرده است، برای چشمان بینا و عقل‌های بیدار چندان دور نبود، ولی آنان سرمست از باده غرور، هرگز آماده چنین ایامی نبودند و لذا می‌بینیم در اثر از دست دادن شغل یا درآمد، دست به خودکشی و فامیل‌کشی بزنند و تاب و تحمل نداری و فقر را ندارند...

 

تضاد درونی

افت و خیز‌ها، بالا و پایین رفتن‌ها، مانند شب و روز به دنبال هم هستند و جامعه بشری به دور از قانون و سنت الهی حرکت‌های دورانی نیست.؛ همان‌طور که هر شب با سپیده به سحر و روز می‌رسد، روز نیز با شفق و غروب به شب می‌پیوندد و این چرخ دوار همچنان می‌گردد و می‌چرخد و فلک را پایه‌گذاری می‌کند. در جامعه بشری نیز این افت‌و‌خیز وجود دارد: غرب و شرق، شمال و جنوب، زرد و سرخ، سفید و سیاه، و این است وقتی غرب در اوج قدرت است، شرق در فرودست است. غرب پیشرفت کرده و شرق عقب‌مانده است؛ گویی ظرفیت جهان، ثابت است و فقط جا‌به‌جا می‌شود: مانند موج دریا که از یک طرف به طرف دیگر می‌رود و همه جهان را می‌پیماید و اکنون این موج به شرق، آن هم شرق وسط، یعنی ایران رسید. ایران اکنون پس از گذار از حضیض عقب‌ماندگی‌ها، می‌رود تا روی موج‌های پیشرفت بالا برود و غرب به ناچار باید هزینه این نو شدن تمدن ایرانی را بپردازد. اکنون ما شاهدیم که هر روز سرمایه‌ها از غرب به شرق سرازیر می‌شود و مغز‌های فرار کرده برمی‌گردند و پول‌های سرقت شده پیدا می‌شوند و در حالی‌که کارخانجات در غرب تعطیل می‌شوند، در ایران رشد می‌یابند و به سراغ جذب مشتری می‌روند. انسان‌های نخبه یکی پس از دیگری، به عرصه گام می‌گذارند و هر روز سرمایه‌ای نو می‌آفرینند و گویا همان قرن نوزدهم و بیستم در حال تکرار است، اما این بار درست 180 درجه برعکس آن ایام، زمانی‌که کارخانه‌ها در غرب، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شدند و ایران کوچک و کوچک‌تر، اما امروز کارخانه‌های غربی کوچک و کوچک‌تر می‌شوند و ایران بزرگ و بزرگ‌تر و این طلیعه ورود به عصر نوینی است که عصر ایران و ایرانی خواهد بود.

 


» نظر

سرمایهگذاری در امر بهداشت

 

بسیاری از تحصیل‌کردگان رودبار و همه شهر‌های دیگر در خارج از آن شهر هستند و برگشت آنها به زادگاه خودشان به دو طریق وجود و حضور فیزیکی یا حضور معنوی می‌باشد؛ مثلا پزشکان رودبار می‌توانند به شهرستان برگردند، ولی باید جایی باشد تا این دعوت را به عمل آورد و جایگاه آنها را باز تعریف نماید و یا اینکه آنان هفته‌ای چند روز به زادگاه خود بیایند و به مداوا بپردازند. حالت دوم آن است که در ایجاد درمانگاه‌ها سرمایه‌گذاری کنند و یا در تربیت نیروی پرستار، پزشک و غیره همکاری کنند یا کتب لازم را در اختیار دانشجویان و کارورزان قرار دهند.

یکی از مشخصات خارج‌رفتگان یا مهاجران این است که ابتدا تصور می‌کنند در خارج بهتر زندگی خواهند کرد و موقعیت مناسب‌تری را به‌دست آورد، ولی وقتی آن موقعیت را به‌دست می‌آورند، می‌بینند تنها شده‌اند و کسی از این موفقیت آنان خوشحال نیست و احساس غربت می‌کنند و دوست دارند برگردند و آشنایان خود را در شیرینی موفقیت‌های خود سهیم کنند؛ زیرا موفقیت هنگامی شیرین است که افرادی که آنان را درک کنند و کسی که از زادگاه خود دور شده است، مقصودش رفتن برای همیشه نبوده است، بلکه می‌خواسته موفقیت‌هایی کسب کند و برگردد و این انگیزه خوبی است که با این همایش‌ها پاسخ مثبت می گیرد؛ یعنی رفتگان می‌فهمند که ماندگان آ»ها را درک کرده‌اند و. لذا ارزش خدمت را دارند.

 

سرمایه‌گذاری در معدن و صنعت

بزرگ‌ترین آرزوی هر خارج‌رفته‌ای آن بوده که صنعتی را فراگیرند و به وطن خود خدمت کنند و هیچ‌کس بی‌وطن یا وطن‌فروش نیست و نباید کسانی را که رفتند، با این القاب ناراحت کرد. دلیل عمده آن هم این است که می‌بینیم صنعت همه کشور‌ها از صنعت‌گران دیگر رونق یافته است. آمریکا صنایع خود را مدیون آلمانی‌ها است و ژاپنی‌ها مدیون آمریکایی‌ها و مالزی‌هل مدیون چینی‌ها... همه ملت‌ها به همدیگر احتیاج دارند و نباید این احتیاج را وابستگی ترجمه کرد. خداوند چنین خواسته است؛ مثلا در یک کشور آنقدر گندم به عمل می‌آید که در دریا می‌ریزند! و در کشور دیگری آنقدر گاز هستند که همسایه‌ها می‌برند! و در جای دیگر نیشکر آنقدر زیاد است که با آن خانه درست می‌کنند و این است که کشوری که نفت دارد، به تکنولوژی کشور‌های دیگر محتاج است و کشوری که قند و شکر دارد، به گندم دیگران محتاج است و این نیاز‌ها در هم تنیده و نظام جهانی را می‌سازند. اکنون هر شهرستانی در ایران هم این‌طور است. جایی هندوانه خوب عمل می‌آید و جای دیگر انار و یا پسته، و این است که باید دست به دست هم بدهند و صنایع و معادن خود را شناسایی و در آن سرمایه‌گذاری کنند. کارخانجات جدیدی بسازند و ابزار زیادی برای کشف و استخراج معادن به‌دست آورند. مردم روستایی نمی‌توانند و یا حتی آگاهی ندارند که معدن طلا یا سنگ‌های قیمتی ساختمانی در کوه‌های آنها است، اما مهاجران این را می‌فهمند و لذا بهترین سوژه برای سرمایه‌گذاران هستند.


» نظر

چالشهای مالیاتی در آمریکا

آمریکا کشوری است که شعار آن این است: از دو چیز نمی‌توان فرار کرد؛ مالیات و مرگ!

بنابر نظریه دکتر پرویز داوودی، استاد اقتصاد ایران و معاون اول رییس جمهور، نظام مالی امریکا به دلیل نداشتن اخلاق در حال اضمحلال است. در این مثال به خوبی روشن است که پرداخت مالیات را هم مانند مرگ اجباری و غیر‌قابل فرار اعلام کردند، ولی اکنون ثابت شده که وزیر دارایی و خزانه‌داری دولت اوباما، 36000 دلار مالیات خود را نپرداخته است!

این در حالی است که اگر روسای جمهور یا مردم عادی، کوچک‌ترین علایمی در نپرداختن مالیات داشتند، مواخذه می‌شدند و این نفوذ وزیر دارایی و خزانه‌داری در پیچ و خم‌های اداری برای نپرداختن این همه مالیات را نشان می‌دهد که یک نوع پیام جدید دارد: کسانی که وارد هستند چگونه حساب‌سازی کنند، می‌توانند از مالیات فرار کنند و مواخذه هم نشوند و شعار مرگ و مالیات برای آنها بی‌معنی است. آمریکا در دوران‌های مختلف اقتصادی، حرکت‌های مختلفی داشته است. مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده آمریکا در اقتصاد بحران دهه 1930 است. در این دوران رکود اقتصادی بسیاری بر آمریکا مستولی شد؛ به طوری‌که بالا‌ترین رقم بیکاری و فقر را به خود اختصاص داد. این رکود با طرح‌های کندی و اقتصاد‌دانان او به رونق رسید. بر اساس طرح کندی، وام دادن به مردم برای خرید خانه و خودرو و لوازم مختلف باب شد که قسطی خریدن از این جمله بود. مردم می‌توانستند کالا را بخرند و پول آن را بعداً به صورت قسطی بدهند و یا وام بگیرند و کالا بخرند و اقساط وام را بدهند. حمایت دولت از این طرح باعث افزایش تقاضا برای مسکن، لوازم خانگی و خودرو گردید و همین امر باعث رونق اقتصاد گردید.

علاوه بر این، تحلیل جدیدی بر این موضوع وجود دارد. بحران اقتصادی، بر اثر انقلاب و جنگ در دهه 1930 بود؛ یعنی انقلاب روسیه در 1917 و شورش کارگران آمریکا و اعتصاب‌های آنان در این سال‌ها همزمان با کارگران اروپا که به اعتصابات سوسیالیستی و یا کمونیستی معروف شد، یکی از عوامل رکود اقتصادی بود. علت این امر آن بود که بعد از انقلاب صنعتی، روستا‌ها خالی شدند و روستاییان برای کار به شهر‌ها رفتند؛ کارخانه‌ها رشد یافت و چرخ صنعت باعث شد تا چرخ کشاورزی از کار بیافتد. البته این اعتصابات خیلی‌ها را خوشحال کرد و گفتند که در حال گذار از عرصه سرمایه‌داری هستند، اما این آرزو برآورده نشد؛ تنها جامعه شوروی که یک جامعه عقب‌افتاده صنعتی بود و به تازگی از یوغ تزاری رهایی پیدا کرده بود، با یک حرکت در یکی از بار‌انداز‌ها توانست انقلاب کمونیستی کند، ولی در اروپا به حالت رقیق‌تری به نام سوسیالیسم رسیدند و در آمریکا، تمرکز دولت به دست خود دولت به سرمایه‌داران داده شد. کارخانه‌داران حمایت شدند، سرمایه‌داران صاحب دولت گردیدند و کندی حاصل این امر بود: سوسیالیسم آمریکایی؛ اما این هم برای سرمایه‌داران زیاد بود. این شد که کندی ترور شد تا حاکمیت سرمایه‌داران کامل گردد. وظیفه دولت در آمریکا از این به بعد، خرج کردن‌ آبرو برای ثروتمند شدن کارخانه‌دار‌ها شد؛ در واقع آنها برای رونق کارخانه‌ها مجبور شدند مردم را به مصرف هرچه بیشتر تشویق کنند. در دوره‌ای، این مصرف‌گرایی با دادن وام بود، اما به زودی مشخص شد مردم ترجیح می‌دهند یک بار کالا بخرند و این کافی نیست؛ زیرا به زودی بازار اشباع می‌شد؛ لذا تبلیغات جدیدی به عنوان مد روز به راه افتاد و مردم تشویق شدند همه کالا‌های خود را هر ساله عوض نمایند.

خزانه‌داری آمریکا

در آمریکا، دولت تابع سرمایه‌داران بود و آنها بودند که با تبلیغات وسیع و پرداختن مبالغ هنگفت به نامزد‌‌های انتخاباتی، چه در سطح ایالتی و چه در سطح دولتی باعث پیروزی می‌شدند؛ لذا پشت پرده سیاست، اقتصاد سرمایه‌داران بود. برای تداوم این امر، قانون مالیات‌ها وضع شد؛ یعنی مقرر گردید شرکت‌ها و موسسات سرمایه‌داری قسمتی از سود خود را به دولت منتخب خود بپردازند تا بتوانند اهداف آنها را پیگیری کنند، اما رسوایی اخیر مالیاتی نشان داد که این‌ها همه ظاهر قضیه بوده است و باطناً کسی مالیات پرداخت نمی‌کرده است! زیرا مردم آمریکا دو دسته بودند؛ یا سرمایه‌دار و یا غیر‌سرمایه‌دار. سرمایه‌داران با استخدام مشاوران حقوقی و مالیاتی از دادن مالیات طفره می‌رفتند. آنها با به کارگیری حساب‌رسان ورزیده، بالا‌ترین سود خود را، پایین‌ترین سود و یا حتی بالا‌ترین ضرر نشان می‌دادند و اگر روزی هم موفق نمی‌شدند، قانون پناهگاه‌های مالیاتی به کمکشان می‌آمد. به بهانه امور خیریه می‌توانستند از مالیات فرار کنند؛ مثلاً معادل سود اظهار شده در تراز‌نامه، از یک بنگاه خیریه رسید می‌گرفتند که همه را به آن موسسه داده‌اند! این بود که سود‌های کلان راهی موسسات خیریه می‌شد، اما همه به صورت کاغذی و در عمل کودکان بینوا و فقرا چیزی جز یک وعده غذایی نمی‌داشتند. این بود که فقرا هر روز فقیر‌تر و ثروتمندان هر روز غنی‌تر می‌شدند. بدیهی است غیر از فقرا و ثروتمندان، طبقه متوسط هم وجود داشت که کارمندان و یا کارگران و یا سرمایه‌داران خرده‌فروش را شامل می‌شدند و شاید بتوان گفت اغلب بار دولت و مالیات بر دوش این طبقه بود که نه توان پرداخت حقوق‌های کلان مشاوران مالیاتی را داشتند و نه می‌توانستند به عنوان فقیر، نام خود را در نوان‌خانه‌ها ثبت کنند. لذا خزانه آمریکا پر بود از پول این طبقه متوسط؛ تا این‌که طبقه متوسط هم به فکر چاره افتاد. بحران‌های جهانی، اعتصابات و تظاهرات به آنان یاد داد که می‌توانند راهی برای فرار از مالیات داشته باشند و آن پیوستن به اعتراضات ضد‌جهانی و تجارب بین‌المللی است.

تکرار بحران 1930

با این بیداری مردمی در آمریکا، بحران 1930 تکرار شد و امروزه در 50 شهر مهم آمریکا، مراکزی تاسیس شده تا نافرمانی مدنی را در زمینه رد ستم‌های مالیاتی سازمان‌دهی کنند که این سازمان‌ها، در حال گسترش می‌باشند. به خصوص اینکه اخیراً دولت بوش و اوباما درصدد بودند که از راه اخذ مالیات، بیشتر به بانک‌ها و شرکت‌های بزرگ سرمایه‌داری کمک کنند و موسسات مدنی مردم را آگاه می‌سازند که بدانند پول آنها برای چندمین بار به جیب سرمایه‌داران می‌رود: تا مدت‌ها که یک کالای 5 ریالی را 100 ریال می‌خریدند! و اکنون باید مالیات بدهند تا این شرکت‌هایی که 95 درصد فقط خرج تبلیغ می‌کردند، باز هم خرج کنند و معلوم نیست آیا نتیجه می‌گیرند یا خیر.اما بحث بسیار روشنی برای آینده آمریکا وجود دارد: بحران تکرار شد، اما راه‌حل تکرار نخواهد شد؛ یعنی مردم آمریکا پس از 70 سال متوجه شدند که بنگاه‌های سرمایه‌داری جنس 5 ریالی را 100 ریال می‌فروختند، اکنون با همان 5 ریال خواستار مالکیت خود هستند. به عبارت روشن‌تر: بزرگ‌ترین اقتصاد‌دانان آمریکا ادعا می‌کردند که اگر 100 ریال سرمایه داشته باشند، فقط 5 ریال آن را هزینه تولید می‌کنند و 95 ریال صرف تبلیغات می‌کنند و این یعنی که کالای صد ریالی در واقع همان 5 ریال است و بقیه بابت تبلیغات آن می‌باشد و این جالب است که راه‌حل بحران قبلی هم عکس همین قضیه بود؛ یعنی مردم می‌توانستند با پرداخت 5 درصد قیمت مسکن، صاحب مسکن شوند و الباقی را به صورت وام یا قسط پرداخت نمایند. گرچه‌ بسیاری از مردم آمریکا، خانه‌های 5 درصدی خود را تخلیه و به بانک‌ها واگذار و نام خود را به عنوان فقیر در صف غذا‌بگیران نوان‌خانه‌ها ثبت کرده‌اند؛ ولی بسیاری از آنها همچنان در خانه‌های خود مانده‌اند و اقساط را هم نمی‌پردازند، زیرا ندارند که بپردازند! بانک‌ها دوباره نمی‌توانند به آنها وام بدهند. این است که بحران راه جدیدی می‌خواهد و راه‌حل آن بازگشت به روش‌های اسلامی و ایرانی بانکداری و اقتصادی است. یعنی اینکه قیمت کالا، همان قیمت واقعی باشد، نه اینکه تبلیغات، برای اسراف و زیاده‌روی کنند و بعد هم پول و وام و قسط بدهند تا اسراف بیشتر شود، بلکه باید این الگوی مصرف، کاملا اصلاح شود


» نظر

مناقصه و انتخابات

انتخابات، یک مناقصه بزرگ است؛ همان‌طور که مناقصه، خود یک انتخاب بزرگ است، هر رای، یک سرمایه است؛ سرمایه برای هر کسی که بخواهد در یک مجمع عمومی بزرگ برای یک مجری ملی تصمیم بگیرد.

ارگان‌های اجتماعی، اقتصادی همه از یک سنت الهی پیروی می‌کنند: همه دارای زیر‌بنایی از تفکر انسانی هستند؛ عقل انسان رابطه بین او و جهان است. انسان، شرع و حتی خدا را از روی عقل خود می‌فهمد و عقل تنها موهبتی است که هیچ‌کس خود را فاقد آن نمی‌داند و هیچ‌کس حتی نمی‌گوید عقل من کمتر از دیگران است. ما شرع و احکام دینی را هم از طریق عقل می‌فهمیم که فرمود: «کل ما حکم به العقلریال حکم به الشرع»، هر‌چه را که عقل به آن حکم کنند، شرع هم به همان حکم می‌کند.

عقل یک سنت الهی است در وجود بشر تا زندگی خود را با آن سامان دهد و هر عقلی، یک اراده و یک وجدان می‌خواهد. اراده، خواسته‌های عقل را اجرا می‌کند و وجدان به داوری می‌نشیند و این سه نیروی عقل، اراده و وجدان در سطح شرکت‌ها، جوامع و حتی ملت‌ها و بین ملت‌ها، به همین سنت ادامه دارد: کشور‌ها دارای سه قوه مقننه، مجریه و قضاییه هستند که وظایف عقل، اراده و وجدان را برای آن کشور به عهده می‌گیرد. در سازمان‌های اجتماعی و نهاد‌های مدنی و شرکت‌ها، موسسات دولتی و غیره نیز این قانون ساری و جاری است. شرکت‌ها هیات مدیره دارند. برای تصویب .و تصمیم‌سازی که از استراتژی‌ها و اهداف شرکت، مقررات و آیین‌نامه می‌سازد و به مدیران اجرایی یا مدیر‌عامل ابلاغ می‌کنند تا اجرا کند. پس از اجرا نیز بازرس یا رییس کار خود را آغاز می‌کنند و از تطابق مصوبات یا مجریان سخن‌ها دارند.

سرمایه‌های کوچک و بزرگ

سرمایه نیز مانند عقل و اراده و وجدان، از کوچک‌ترین آحاد مردم شروع شده و به سرمایه‌های کلان ملی و جهانی می‌رسد. همه این‌ها دارای یک مشخصه هستند و آن: عبارت است از انصراف از بهره‌برداری فعلی برای بهره‌برداری بیشتر در آینده؛ اگر یک هزار ریال در آینده داشته باشیم، می‌توانیم با آن مثلا 5 عدد بلیط اتوبوس یا دو عدد نان لواش و یا یک عدد نان بربری خریداری کنیم و این را مصرف فعلی می‌گویند و در واقع، پول از دست می‌رود و کالا جانشین آن می‌شود و کالا هم برای مصرف است؛ زیرا اگر مصرف نشود، خود در مقوله سرمایه‌گذاری می‌گنجد؛ یعنی هر نوع انصراف از مصرف فعلی برای مصرف آینده را سرمایه‌گذاری می‌گویند. عده‌ای در این سرمایه‌گذاری سود می‌برند، یعنی در‌ آینده به مصارف بیشتری می‌رسند

ریاست جمهوری؛ بالا‌ترین سرمایه

رهبری جامعه، بالا‌ترین سرمایه یک جامعه است. اگر رهبر زبون و ترسو باشد، مردم هم ترسو شده و زندگی آنان متلاشی خواهد شد. اگر او دیگران را قدرت‌های بزرگ بداند و خود را قدرت کوچک، این از فروتنی او نیست، بلکه باعث می‌شود مردم‌اش به آن قدرت‌ها گرایش پیدا کنند. مردم حرف دل رهبر و مدیران خود را زود‌تر از خودشان متوجه می‌شوند. رهبری که در دل ترس ندارد، در عمل هم خود را نشان می‌دهد و باعث قوام و ثبات ملت خود می‌شود. اما برعکس رهبری که در دل از دیگران می‌ترسد، ترس او در کلمات خود را نشان می‌دهد و نتیجه آن، گرایش مردم‌اش به قدرت‌ها است؛ زیرا انسان‌ها کمال‌جو و تعالی‌طلب هستند، وقتی به رهبر خود اقتدا می‌کنند که قوی و مستدام باشد، اما اگر ببیند کس دیگری قوی‌تر است، مسلما او را رها می‌کنند.

انتخابات ریاست جمهوری در ایران مانند سایر کشور‌ها، باید غرور ملی و اهداف متعالی مردم را زنده کند و ارزش‌های آنان را پاس بدارد؛ زندگی معیشت آنها را فراهم سازد. در هریک از این فعالیت‌ها، ضعف نشان دهد یا تصور نماید دیگران بهتر عمل می‌کنند، خود به خود آدرس به پیروان خود داده و آنها را هدایت نموده است. البته اگر این رهبر، مانند رهبر معصوم باشد، اشکالی ندارد؛ مثلاً وقتی ما صحبت از امام زمان (عج) می‌کنیم، الگوی رفتاری والا و متعالی به مردم می‌شناسانیم و خود را کوچک‌تر از او می‌دانیم؛ اما زمانی است که ابر‌قدرت‌های پوشالی را برتر می‌دانیم که در این صورت واضح است که مردم به ابرقدرت‌هایی که ما آن‌ها را قدرت بزرگ می‌دانیم، گرایش پیدا کنند و هیچ جای تعجب نباید باشد. عکس قضیه هم صادق است؛ از رفتار مردم می‌توان به نحوه مدیریت آنها پی برد. اگر مردم با غرور ملی، رفاه نسبی و فرهنگ متعالی باشند، نشان می‌دهد که در انتخاب خودشان درست عمل کرده‌اند و کسی را برگزیده‌اند که می‌تواند آرمان‌ها و اهداف آنها را برآورده کند؛ این است که می‌گوییم انتخابات هم مانند یک مناقصه و یا مزایده بزرگ است؛ ملتی بزرگ با اهدافی بلند به میدان می‌آیند و سرمایه‌های خود را که آرای آنها است، به صورت یک کاغذ در صندوق‌ها می‌ریزند. این قطره‌ها جمع می‌شوند و دریایی می‌شوند؛ امواج سنگین آن برای هر مشکلی کار‌ساز است و موج‌های آن، محل سواری موج‌سوارانی است که عاقبت‌اندیش بوده و در کشتی نجات نشسته‌اند و آرام بر صحنه این دریای بیکران سفر می‌کنند و از زیبایی‌ها لذت می‌برند


» نظر

مناقصات مخفی در ورزش (304)

مناقصات مخفی در ورزش (304)





ورزش برخلاف ظاهرش که تفریحی است؛ در عمل اقتصادی‌ترین رشته‌هاست. یعنی اقتصاد ورزش از جمله علومی است که نانوشته است ولی اجرا می‌شود. اصولاً ورزش برای کسی خوب است که شکم سیری داشته داشته باشد و این قدم اول تفریح و سرگرمی است زیرا وقتی شکم گرسنه باشد، ورزش و تفریح را نمی‌شناسد و این نشان می‌دهد که دیدگاه ما نسبت به ورزش، کاملاً طبقاتی و رفاه طلبانه است. وقتی شما یک کفش برای اسکی می‌خواهید بخرید، یا برای کوهنوردی ویا حتی برای اسکیت بچه‌ها؛ این در ذات خود حداقل سه مسأله را اثبات می‌کند. اولاً شکم شما سیر است! خوب خورده‌اید و خوابیده‌اید و وقت اضافه هم گیر آورده‌اید و می‌خواهید از آن استفاده کنید. چون اگر شکم شما سیر نباشد، توان راه رفتن نخواهید داشت، چه برسد به ورزش. این اولاً. ثانیاً پول هم دارید که این کفش را آن هم از نوع خوبش بخرید چون اگر ارزان یا دست دوم باشد، ممکن است برای کارهای استاتیک خوب باشد ولی برای ورزش و یک موضوع دینامیک و پرتحرک، خوب نیست و هر آن ممکن است شما را در شرایط مرگ و زندگی قرار دهد. دوستان شما هم همینطورند و این یعنی یک طبقه تشکیل داده‌اید و اطراف خود را از گدا گشنگان که که از گرسنگی ممکن است با کفش کوه (مانند چارلی چاپلین)، ماکارونی و استیک درست کنند، جدا کرده‌اید. این علاوه بر آن است که زمینه‌های لازم را هم فراهم کرده‌اید. مثلاً برای اسکی که نمی‌توان با پای پیاده تا شمشک و دیزین و یا گاجره رفت. البته ساده‌ترین و مردمی‌ترین ورزش و کم خرج‌ترین آن فوتبال است که می‌توانید با نفری مثلاً صد تومان یک توپ لاستیکی بخرید و در خرابه و روی خاک‌ها بازی کنید! اما این فرهنگ هم باطل شده است زیرا دیگر خرابه‌ای باقی نمانده مگر در جاده‌ها! که آن هم ماشین می‌خواهد و اگر دیر و زود بشود، ترس و اضطراب از نرسیدن و از نگرانی‌های مادر و تشرهای پدر و یا همسر. امروزه حتی با عنوان حرفه‌ای کردن ورزش، هرگونه کم خرج بودن آن را از بین برده‌اند. این علاوه بر آن است که تکنولو‍ژ‍ی را هم به استخدام در آورده‌اند. اگر تا دیروز با یک دمبیل یا پیت حلبی می‌شد وزنه‌برداری یا پرورش اندام کار کرد، امروز شما باید استاد تغذیه بگیرید و تغذیه خود را تکمیل کنید و مکمل‌های غذایی را هم بشناسید و به موقع و به مقدار کافی از آن استفاده کنید. بعد هم نه بر سر کوچه و پارک کنار دستی، بلکه به باشگاه‌ها بروید و پاور لیفتینگ و بادی شیپر و امثال آن را بخرید و... امروزه حتی پزشکی ورزش را ابداع کرده‌اند و مهندسان مهندسی ورزش و روانشناسان، روانشناسی ورزشی و الی ماشائ‌ا...؛ همه رشته‌ها آمده‌اند و به ورزش متصل شده‌اند و در این میان فقط فکر می‌کنم جای مناقصه یا مزایده در آن خالی باید باشد. اما اینطور نیست. وقتی هدف در همه جا سود بالا و هزینه کم مطرح می‌شود و ما باید به دنبال بهره‌وری باشیم، آیا ورزش می‌تواند بدون بهره‌وری باشد؟ چه بسا بهره‌وری که بهره‌کشی است. مثلاً آیه‌ا... دری نجف‌آبادی در همایش بحران اقتصادی غرب گفتند باید توانمند سازی کنیم نه گدا پروری و خبرنگار مناقصه یادداشتی به او داد و نوشت توانمند سازی بر اساس داشتن توان بالقوه است، یعنی باید در شخص استعداد و توان این کار باشد و ما هم به او کمک کنیم. لذا کسی که اصلاً توان ندارد و یا توان او 5 درصد یا ده درصد است، ما نمی‌توانیم به او زور بگوییم. مثلاً به کودک دو ساله بگوییم تو یک وزنه 125 کیلویی را بلند کن! هرچه قدر هم او را توانمند بسازیم، تشویق کنیم و بودجه خرجش نماییم، این امکان ندارد. لذا باید از کودک همان کودکی را بخواهیم نه بزرگی را. معلولان حرکتی یا فکری هم همینطورند. ما نباید از آنها انتظار داشته باشیم که مانند همه کار کنند و درآمد داشته باشند. بلکه باید بخشی از درآمد توانایان را به آنها اختصاص دهیم و این گداپروری نیست. ایشان هم موضوع را تأیید کردند و گفتند که منظور ما هم برای کسانی است که حداقل توانایی‌ها را داشته باشند. مثلاً از بین هزاران معلول یکی پیدا می‌شود که با پاهایش نقاشی می‌کند و یا با دهانش می‌نویسد. اما همه که اینطور نمی‌شوند و فشار آوردن برای همه معلولان، همان زورگویی است یعنی به جای این‌که ما از پول خود به آنها بدهیم، آنها را تنبل فرض کرده و به زور به کارهای سخت وادارشان می‌کنیم. کارهایی که توانایی آن را ندارند زیرا اگر داشتند، بدون گفتن ما خودشان از آن استفاده می‌کردند. برای هیچ کس شیرین‌تر از این نیست که دستاورد شخصی داشته باشد و به همین دلیل است که المپیک را برای افراد سالم گذاشته‌اند وپارالمپیک را برای معلولان و جانبازان. که اگر اینطور نبود، به قول «فیخته» اگر یک چلاق، قهرمان دو نشود؛ باید خود را مقصر بداند. این حرف از نظر حماسی و انگیزش خوب است ولی درعمل، مناسب نیست. یعنی در واقع یک شعار است نه شعور و یک شعر است نه یک قانون. این‌که کور مادرزاد اگر مانند بینایان نبیند، باید خود را مقصر بداند همان‌قدر احمقانه است که بگوییم اگر یک سرمایه‌دار خود را کارگر نکند، تقصیر خودش است. سرمایه‌دار به دلیل این‌که نمی‌خواسته کار کند، این بساط را به وجود آورده است. او تنبلی خود را نبوغ تعریف کرده و کار نکردن خود را افتخار شمرده است. و الّا می‌توانست با حقوق کمتری کار کند و همیشه گرسنه باشد و زندگی‌اش فقط برای یک روز یا ده روز تأمین باشد. و این در حالیست که این تنبل که تن به کار نمی‌دهد، بقیه را که از صبح تاشب برای لقمه نانی کار می‌کنند را تنبل می‌نامد و آنها را مستحق حمایت نمی‌داند! چنانچه تئوریسین معروف مالی آمریکا گفته که لازم نیست دولت آمریکا 700میلیارد دلار را به بازارهای مالی و اقتصادی کمک کند. آنهایی‌که نتوانستند سودآوری کنند؛ بمیرند بهتر است. بگذارید از بین بروند تا گروه جدیدتر و مقاوم‌تری به وجود آید. این قانون تنازع بقا یا باقی ماندن اقویاست. مخفی و آشکار در ورزش هم مانند همه فعالیت‌های اقتصادی، معاملات وجود دارد. در این معاملات، دو طرف معامله روشن است و یکی کالایی را می‌فروشد و دیگری می‌خرد... اما این مسیر بجز از راه مناقصه یا مزایده امکان ندارد. زیرا عقل حکم می‌کند که در موقع خرید، ارزان‌ترین و در موقع فروش، گران‌ترن کالا را داشته باشیم. شما یک توپ پلاستیکی می‌خواهید بخرید؛ اول به چند جا مراجعه می‌کنید و قیمت‌ها را استعلام می‌کنید، بعد با دوستان مشورت می‌کنید و نظر آنها را راجع به قیمت و کیفیت توپ‌ها می‌پرسید. فروشندگان را نقد می‌کنید و بالاخره یکجا که با قیمت ارزان‌تر و کیفیت بهتر است می‌ایستید و پول می‌دهید و توپ را می‌خرید زیرا پول، علف هرز نیست که همه جا بروید... شما اگر پول داشتید، توپ چرمی می‌خریدید یا یک زمین فوتبال می‌خریدید یا مانند مربی تیم پیروزی می‌گفتید من تا حالا نمی‌دانستم واقعاً باشگاه را می‌فروشند و الّا خودم از یک تا صد در صد سهم آن را می‌خریدم. و یا مانند بازار مبلی‌ها تیم استقلال را می‌خریدید و آرم خودتان را بر روی لباس‌های آنان حک می‌کردید. و می‌بینید که هر کس نسبت به خودش بی پول است زیرا برای آن پول زحمت کشیده، منت این و آن را برده و حرف‌های نامربوط شنیده. ممکن است به نظر ما کم باشد یا زیاد باشد؛ اما به هر حال، او به نسبت خودش زحمت کشیده و حاضر نیست آن را ارزان بدهد. لذا اگر شما بعد دیگر قضیه را نگاه کنید، مسأله بازار گرمی است. یعنی برای بالا بردن قیمت و مزایده گذاشتن هر کالای ورزشی، مشتری‌های صوری هم تراشیده می‌شود. گرچه این مشتری‌ها ممکن است معکوس هم نتیجه بدهد، یعنی وقتی که خریدار واقعی ببیند هر کس و ناکسی پای میز حراج آمده، باخود می‌گوید آیا من سرکار هستم؟ و لذا به جای خرید مثلاً باشگاه پیروزی، ناگهان به باشگاه پاس علاقمند می‌شود و یا یک دفعه تغییر مذاق داده، به جای قرمز از آبی خوشش می‌آید. الآن هزاران شرکت تولید وسایل ورزشی وجود دارند؛ ولی کدام یک برنده است؟ طبیعی است آن‌کس که بتواند یک مربی یا مدیر باشگاهی را به جامعه تحویل دهد یا به عکس؛ یک مربی و یا مدیر باشگاهی از او حمایت کند. مسلماً این حمایت‌ها هم در سطح نازل نخواهد بود. یعنی یک مربی تراز اول یک مملکت، نمی‌آید از یک کارخانه کوچک که توپ‌های ورزشی گلف را به طور نامرغوبی تولید می‌کند حمایت کند. او همیشه باید بگوید بروید این چوب راکت را بخرید که محکم‌تر از بقیه است یا شیک‌تر از همه و یا خوش دست‌تر از بقیه است. لذا ماهیت مزایده و مناقصه در شأن و شرف و شخصیت مدیر ورزشی هم تأثیر دارد. او هم می‌گردد و از بین چند شرکت عرضه کننده‌ی پیراهن ورزشی، کسی را پیدا می‌کند که پیراهنی تولید کند که مطابق با استانداردها باشد و وقتی ورزشکار آن را می‌پوشد، در اولین حرکت ورزشی پاره نشود. در ساخت استادیوم و باشگاه هم همینطور است. اگر ساختمانی را اجاره کنید که کف آن محکم نباشد و با هر ضربه دستگاه‌های بدنسازی، ستون ساختمان‌ها بلرزد، آیا کسی به آن باشگاه خواهد رفت؟ حتی اگر زمین شما خاکی باشد هم باید مشتری خود را پیدا کند و الّا شما با تمام سرمایه‌گذاری‌تان تنها می‌مانید. وقتی شما ورزشکار هستید، همه‌اش ناله می‌کنید که چرا قیمت ورودی باشگاه بالاست؛ اما وقتی صاحب باشگاه شدید، از پایین بودن تعرفه انتقاد خواهید کرد. مانند این‌که شما تا موقعی که سوار اتوبوس نشده‌اید به کنار دستی خود می‌گویید این راننده‌ها ما را این همه سر پا نگه می‌دارند و به مسافران می‌گویید کمی جلوتر بروید تا ما هم بیاییم بالا؛ ولی وقتی که رفتی بالا، می‌گویی آقای راننده چرا حرکت نمی‌کنی! جا نیست چرا سوار می‌کنید! یک نفر که اتومبیل ندارد و هر روز مجبور است با تاکسی برود، از این‌همه پولی که صاحب تاکسی می‌گیرد، ناراحت است! اما کافی است هم او صاحب ماشین شود. مسافران غیب می‌زنند. هر چه می‌گردد، مسافر پیدا نمی‌کند و هر جا هم که مسافر است، تعداد ماشین‌های مسافر کش از مسافرها بیشتر در صف ایستاده است. سید احمد حسینی ماهینی


» نظر

یادداشت جدید فاطمه رجبی

      در مدتی که میرحسین موسوی برای احیای مرده اصلاح‌طلبی قد علم کرده، بسیاری از جوانان - دانشجویان - از سراسر کشور تماس می‌گیرند و می‌پرسند: موسوی کیست؟ سوابق او چیست؟ تاکنون کجا بوده است؟

به این پرسش‌ها چگونه می‌توان پاسخ داد که موسوی ناشناخته‌ای است برای 25‌ساله‌ها، و فراموش‌شده‌ای است برای سنین بالاتر!؟

بر آن شدم تا بنویسم موسوی کیست؟ و تاکنون کجا بوده است؟

- موسوی عضوی از حزب انحلال‌یافته جمهوری اسلامی است، که نزدیک به 8‌سال نخست‌وزیر ایران بوده است. امروز آشکارا اعتراف می‌کنم که حتی مَنِ فعال سیاسی بسیار دچار اشتباه بوده‌ام که وی را «توانمند و دارای برنامه اقتصادی یا سیاسی» می‌دیده‌ام. چرا؟ زیرا در حاکمیت امام، شخص امام برنامه‌سازی، تصمیم‌گیری و اداره جامعه و رهبری می‌کردند و مجریان را هر چند ناتوان یاری می‌نمودند و به ایستادگی و عدم فرار از مسؤولیت تشویق می‌کردند یا نهیب‌زده و اخطار می‌دادند.

- موسوی همان‌گونه که یکی از اصلاح‌طلبان گفته است، به درستی «پدر اصلاح‌طلبی برانداز» است. «تحکیم وحدت» یا همان «دسته وحشت‌آفرین و فاسدالعقیده» در حمایت او جان گرفت و پای‌گیر شد، و با امداد مالی و معنوی اعضای دولت وی، علیه ولایت‌فقیه، در سال‌های رهبری امام ترکتازی کرد. اشاره می‌کنم به تعدادی از موتورهای وارداتی که مشهور بود به این گروه وحشت‌زا اهدا شد تا با فروش آن هزینه ستیزه‌گری با اسلام‌ناب را فراهم آوردند.

- موسوی کسی است که در یک چالش درونی، توان ایستادگی نداشت یا لجاجت داشت یا... و به دلیل آن در بحران جنگ در سال 67 با «استعفای ناگهانی» موجب خشم امام گردید و امام در پاسخ، وی را هشدار دادند: «حق این بود که اگر تصمیم بدین کار داشتید، لااقل من یا مسؤولین رده بالای نظام را در جریان می‌گذاشتید. در زمانی که مردم حزب‌الله برای یاری اسلام، فرزندان خود را به قربانگاه می‌برند، چه وقت گله و استعفا است. شما در سنگر نخست‌وزیری، در چهارچوب اسلام و قانون اساسی، به خدمت خود ادامه دهید.»

و در پایان یاداور شدند: «همه باید به خدا پناه بریم، و در مواقع عصبانیت دست به کارهایی نزنیم که دشمنان اسلام از آن سوء استفاده کنند. مردم ما از این‌گونه مسایل در طول انقلاب زیاد دیده‌اند. این حرکات هیچ تأثیری در خطوط اصیل و اساسی انقلاب اسلامی ایران نخواهند داشت.»

علت استعفای ناگهانی و بدون اطلاع امام و رئیس‌جمهور چه بود؟ کدام مسایل حاد و حادتر از جنگ، و کدام مصلحت بالاتر از نگهداشت اساس نظام اسلامی، موجب آن شده بود، به خود موسوی باز می‌گردد. اما این استعفا نشان داد:

اولاً میزان ولایت‌پذیری موسوی چقدر است؟و ثانیاً او توان مقابله با مشکلاتی که بار مسؤولیت اصلی آن را هم امام بر دوش داشت، ندارد! این حداقل برداشت خوش‌بینانه است.

- موسوی در 16‌سال «مشاور رئیس‌جمهور» بوده است. هم مشاور هاشمی رفسنجانی و هم مشاور محمد خاتمی! او در تباهی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی توسعه، دارای مسؤولیت بوده، و اوج براندازی اسلام و نظام را توسط محمد خاتمی و دولتش از نزدیک شاهد و ناظر بوده است. اما هرگز به اندازه یک «ایرانی ساده و کم‌سواد» به آن اعتراض نداشته و از این امواج بنیان‌فکن خم به ابرو نیاورده است. تورم %49 زمان هاشمی او را غمگین نکرده، و شبه‌کودتای آمریکایی 18 تیر 78 ایرانیت و نه حتی اسلامیت او را حساس ننموده است. بدتر آنکه وی در «تقدیرنامه خود به محمد خاتمی»، دوران سیاه 8سال حاکمیت این فرد را برای خود «افتخارآمیز» می‌خواند. مگر نه آنکه موسوی امروز با هجمه به روحانیت که آن را «روحانیت دولتی» می‌نامد، به میدان آمده است؟

- موسوی در 16‌سال گذشته سر راحت بر زمین گذارده و از همه برکات دولت‌های هاشمی و خاتمی برای کشور و ملت و نظام اسلامی، احساس آسودگی خیال کرده است. او نه «قتل‌های زنجیره‌ای و پیامدهایش» را دید و شنید، و نه «هتاکی به ائمه اطهار - ع - و امام خمینی و جنگ و غیره» را! وی نه از ساختارشکنی خانواده هاشمی خشمگین شد و نه اعتراض چندباره حزب‌الله در نمازجمعه به گوشش رسید!

موسوی قبیله‌گرایی، رانت‌خواری، رشوه‌گیری در معاملات دولتی، و بسیاری از مفاسد مافیایی را هنوز هم نمی‌بیند و نمی‌شنود. چرا؟ اما علیه دولت پاک احمدی‌نژاد خشمگین شده و احساس مسؤولیت می‌کند؟!

- موسوی 8سال افتخارآمیز دولت خاتمی را در «تعطیلی ذلت‌بار و ضد ملی هسته‌ای» می‌داند، زیرا او با یک «دروغ بزرگ» در نامه‌ای به «خاتمی» از «پیشرفت هسته‌ای دوران خاتمی»! سخن به میان می‌آورد. موسوی مسأله «جاسوسی هسته‌ای» را می‌پذیرد، زیرا توسط مدیران لایق و با تجربه 16‌ساله انجام گرفته است.

- موسوی بنگاه اقتصادی سیاسی دانشگاه آزاد را با کمرشکنی برای میلیون‌ها خانواده ایرانی، ارج می‌نهد زیرا «هیچ همدردی با این طیف عظیم از ملت ایران» ندارد. موسوی خاطرات بسیار خوشی از 16‌سال دارد، زیرا نه در «رقابت با هاشمی» به میدان آمد، و نه در خرداد 76 هوس ریاست‌جمهوری کرد، و نه در سال 80، و نه حتی در انتخابات نهم!

موسوی آسوده‌خیال بود که همواره «هاشمی سکان‌دار دولت‌هاست» و «برنامه توسعه آمریکایی» و «اصلاح‌طلبی برانداز» قدم به قدم پیش می‌رود. ناله اقتصادی و سیاسی ملت به گوشش نرسید، و خروش رهبری در «تهاجم» و سپس «شبیخون فرهنگی» کمترین حساسیتی برایش ایجاد نکرد. روزگار سیاهی که اصلاح‌طلبان با پشتیبانی هاشمی برای «دین و دنیای این ملت» پیش آوردند، موسوی را نه به عنوان یک مسلمان و نه در زمره یک ایرانی، نگران نکرد.

- موسوی امروز از اسلام‌ناب سخن می‌راند. اسلام نابی که در آن «عدالت به مسلخ رفت»، «دین به جنگ گرفته شد»، «مردم پایمال شدند». «امام مورد هتاکی قرار گرفت»، «مذهب‌سوزی به اوج رسید»، و «جنگ و بسیج آماج لگدهای بیگانه‌پرستان قرار داده شد» و اصلاح‌طلبی این مولود شوم توسعه و سازندگی این راهکارها را با ریاست محمد خاتمی دنبال کرد، مورد توجه موسوی است! آیا این اسلام، اسلام ناب امام خمینی است یا در «جنگ بی‌امان با آن است».

- راستی موسوی به سفر خاتمی به آمریکا هم افتخار می‌کند؟ تایید اسرائیل توسط او، تایید هولوکاست توسط او، سجده در پیشگاه انگلیس برای گرفتن «شال قرمز» از سوی او، و به طور کلی تلاش آمریکا برای بازگشت خاتمی و اصلاح‌طلبان را چگونه دیده و شنیده، و یا اصلاً دیده یا شنیده است؟ سفرهای قبیله‌ای هاشمی با بیت‌المال از نظر او چگونه است؟

- موسوی در تمام این دوران «آسوده بی‌خیال»، «مرفه و عافیت‌جوی» در کنج «فرهنگستان هنر» آرمید، و حتی ذره‌ای از هنرش را به عنوان یک مسلمان یا یک ایرانی به جامعه عرضه نکرد.

دیروز به دانشجویی گفتم: وقتی «تابلوی ذوالجناح» و «ضامن آهوی» استاد فرشچیان شیعه را به وجد می‌آورد، موسوی گاه‌به‌گاه «گالری نقاشی‌های غربی خود را می‌گشاید» تا ایرانی را در مسیر سر سپردگی هر چه بیشتر غرب راهنما شود.

همین دیروز یک نفر از نزدیکان و همراهان موسوی برایم پیغام داد که برای مردم بنویسم: من شاهدم 20 سال است موسوی در نمازجمعه شرکت نکرده است. صحت و سقم مسأله با گوینده است. اما مردم هم هیچ اثری از حضور او در نماز ندیده‌اند. چرا؟ آیا «هاشمی» به عنوان امام‌جمعه که مورد تأیید و تحسین او است، وی را ترغیب به حضور در جمع مسلمانان در طول 20 سال نکرده است؟

- موسوی امروز با شعارهای احمدی‌نژاد به میدان آمده است! چه بدعاقبت و چه غیرصادقانه! او از پابرهنگان سخن می‌گوید، کسانی که 20 سال وی را ندیده‌اند و از او نشانی ندارند. از عدالت حرف می‌زند، عدالتی که هاشمی آن را زیر چرخ‌های توسعه کشت، و خاتمی با آزادیش مرده آن را سوزاند و خاکسترش را به باد داد. و این همه «دوران پر افتخاری» است که موسوی «در نامه‌اش به خاتمی» از آن سخن یاد می‌کند.

- موسوی ساده‌زیست است!؟ کدام ساده‌زیستی؟چه کسی با او همراه بوده است! من مدتی در خانه‌ای زندگی کردم که 20‌سال پیش خانه موسوی بوده است. چرا او از آن خانه نقل مکان کرد؟ اگر موسوی «در کاخ‌نشین یا شاه‌نشین جماران» سکنی ندارد، معنایش ساده‌زیستی است؟ روزی با ماشین، مسافتی را از پشت یک دیوار در منطقه پاستور طی کردم، به من گفته شد «این مسافت دیوار خانه مسکونی موسوی» است! به عمل کار بر آید به سخن‌دانی نیست.

- امروز «موسوی» با شنیدن شعار آمریکا و اسرائیل مبنی بر این که «هرکس غیر از احمدی‌نژاد» و برای نجات «مرده اصلاح‌طلبی» خود را «سپربلا» کرده است. اما «نامه او به خاتمی» و «نامه خاتمی به او» افشاکننده باطن، غرض و مقصود وی گردید که این امداد الهی است.

- موسوی رؤسای برخی ستادهایش را تعیین کرد تا آنجا که من می‌شناسم یک نماینده فحاش و ردصلاحیت‌‌شده اصلاح‌طلب و کسی از مریدان منتظری در زمره این افرادند. حمایت «علی‌رضا بهشتی» از او، که سابقه‌ای در دفاع از بی‌فرهنگی‌های 16‌ساله - قلمی- دارد، نوعی از «خانواده‌سالاری» را توسط موسوی برملا می‌کند. کدام عدالت؟ کدام اسلام ناب؟ کدام پا برهنگان؟ و کدام ملت و نظام؟

- تا همین‌جا برای این نوشته کافی است - اما همه این مسایل بیانگر آن است که موسوی یک «رفاه‌طلب عافیت‌جوی» بوده است که از آنجا که هرگز با این ملت در طول 20 سال همراهی نداشته، نسل سوم - دانشجویان - او را نمی‌شناسند. چه رسد به دیگران!

- اینک وی «مأمور نجات» است. «نجات راست ناراست و چپ منحرف»، «نجات هاشمی و خاتمی». «نجات توسعه و اصلاحات» و نجات «دولت ائتلاف ملی» و «دولت وحدت ملی». اما چه بدفرجام که در بدترین امتحانات الهی وارد شد و خود را به آزمون گذارد. اما آیا موسوی آخرین مهره هاشمی است یا دیگرانی در راهند؟

 


» نظر

نوکری که میخواست ارباب باشد

آمریکاییها به قصد خدمت به ایران آمدند. از زمانی که دکتر میسلپو برای نظم دادن به امور مالیات و مالیه ایران دعوت شد؛ تا آن موقع که نخستین بانکها را در ایران راهاندازی کردند، همه به قصد خدمت به ایرانیان بود؛ زیرا آنان هنوز تاریخ ایران را فراموش نکرده بودند و میدانستند برای چه ملت بزرگی کار میکنند. مردم آمریکا که تاریخ نداشتند و قبیلهای جمع شده از سراسر جهان بودند، در مقابل تاریخ ایران مبهوت بودند. حتی تا این اواخر یعنی دوران پایانی محمدرضا پهلوی شعار آنان این بود که ملت ایران نفت دارد، لذا نباید کار کند! هرچه میخواهد بگوید ما انجام میدهیم، درست است این شعار امروز مسخره به نظر میرسد، ولی این مطالب آنقدر جدی بود که باعث شد کشاورزی و دامداری ایرانیان نابود شود! روستایی ما به جای تخممرغ محلی، تخم مرغ روز میخورد. به جای کره محلی، کره یا روغن مارگارین استفاده میکرد و به جای مرغ محلی، از مرغ آمریکایی بهره میجست. حتی رسماً در بسیاری از مراکزی که آمریکاییها بودند، به خاطر نفت احترام بسیاری برای ایرانیان قایل بودند. حتی برخی از صاحبنظران و مسؤولان ایرانی هم با افتخار این جمله را تکرار میکردند که آمریکاییها میگویند ایرانیها نفت دارند؛ لذا نباید کار کنند و زحمت بکشند. آنها فقط دستور بدهند، ما همه چیز را برای آنها مهیا میکنیم.  برای درک بهتر موضوع اگر به کشورهای عربی نفتخیز نگاه کنیم، همین روش است؛ آنها صنعت و اقتصاد ندارند و کاملاً وابسته بهآمریکا و محصولات آن میباشند، اما انقلاب اسلامی ایران چشمها را باز کرد و مردم ایران فهمیدند که این حرف بیان درستی نیست و نباید آن را باور کرد. بعد از انقلاب اسلامی در ایران از قطع رابطه آمریکا خوشحال شدند؛ زیرا فهمیدند که باید روی پای خود بایستند و کار کنند. برای آمریکا هم مشخص شد که ایران گول این حرفها را نمیخورد. ایرانیها هم فهمیدند که این حرف، حرف نوکرانی است که میخواهند ارباب شوند. آنها با این حرفها، حرفه و هنر ایرانی را نابود میکردند و مانند اعراب کاملاً بردهدار پرورش مییافتند! باروری علمی ایرانیان، از گذشته مثالزدنی بود؛ لذا جای هیچگونه شک و تردیدی نبود که میتوانستند دوباره به آن قلعههای رفیع علمی دست پیدا کنند. از حدود 50 سال پیش که قرارداد انرژی هستهای بسته شد، دانشمندان ایرانی به همراه هیأتهای بلندپایه از مراکز هستهای فرانسه بازدید کردند. این آمادگی وجود داشت که ایران را به جمع باشگاه هستهای ببرند، ولی آمریکاییها و اروپاییان با همان لحن نوکرانه گفتند که ما خود آن را میسازیم و حتی اورانیوم غنیشده تحویل میدهیم! ولی طبع ایرانی با بیکاری نمیساخت؛ آنها نمیتوانستند مانند اعراب به سواحل دریای مدیترانه بروند و با پول نفت خوش بگذرانند، ولی علمی را فرا نگیرند؛ زیرا پیامبر اسلام فرموده بود: اگر علم درآسمانها هم باشد، ایرانیها به آن دست مییابند؛ گرچه این امر از سوی آمریکاییها ناپسند بود و نوعی فضولی محسوب میشد، ولی ایران تصمیم خود را گرفته بود به طور مستقل با ژاپن و کشورهای دیگر وارد مذاکره شود تا نیروگاه بوشهر را راهاندازی کند و عاقبت تمامی کشورها، حتی روسیه، به قرارداد خود عمل نکردند و ثابت کردند «کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من» و این بود که فنآوری هستهای بومی شد و هرساله 20 فروردین خبرهای جدیدی از آن منتشر میشود.

سید احمد حسینی ماهینی


» نظر